جمعه 6 شهریور 1405 اتفاقی برام افتاد که تا یک قدمی مرگ رسیدم،
از ستون فقرات تا از دست رفتن کارایی دستام،
اتفاقی که اصلا نفهمیدم چی شد و وقتی به هوش اومدم متوجه شدم که نمیتونم تکون بخورم،
یک تغییر و ضربه بزرگ تو زندگیم خورد،
معنی مرگ رو حس کردم و فهمیدم عمر آدم چقدر بی ارزش هست،
این روزها که دارم استراحت میکنم خیلی فکر میکنم که واقعا معنی زندگی چیه!! این اتفاقی که برای من افتاد که تا یک قدمی مرگ رسیدم خیلی ذهنیت من رو تغییر داده واقعا
از ستون فقرات تا از دست رفتن کارایی دستام،
اتفاقی که اصلا نفهمیدم چی شد و وقتی به هوش اومدم متوجه شدم که نمیتونم تکون بخورم،
یک تغییر و ضربه بزرگ تو زندگیم خورد،
معنی مرگ رو حس کردم و فهمیدم عمر آدم چقدر بی ارزش هست،
این روزها که دارم استراحت میکنم خیلی فکر میکنم که واقعا معنی زندگی چیه!! این اتفاقی که برای من افتاد که تا یک قدمی مرگ رسیدم خیلی ذهنیت من رو تغییر داده واقعا
جمعه 6 شهریور 1405 اتفاقی برام افتاد که تا یک قدمی مرگ رسیدم،
از ستون فقرات تا از دست رفتن کارایی دستام،
اتفاقی که اصلا نفهمیدم چی شد و وقتی به هوش اومدم متوجه شدم که نمیتونم تکون بخورم،
یک تغییر و ضربه بزرگ تو زندگیم خورد،
معنی مرگ رو حس کردم و فهمیدم عمر آدم چقدر بی ارزش هست،
این روزها که دارم استراحت میکنم خیلی فکر میکنم که واقعا معنی زندگی چیه!! این اتفاقی که برای من افتاد که تا یک قدمی مرگ رسیدم خیلی ذهنیت من رو تغییر داده واقعا