---
«آره… سختی هست،
گرونی، بیپولی، هزار جور نگرانی.
ولی میدونی چی؟
من دیگه از فرار کردن خسته شدم.
کار میکنم، با تمام وجود...
عرق میریزم،
اما هر قطرهش به من یادآوری میکنه که هنوز زندهم، هنوز دارم میجنگم.
صبح که هوا تاریکه و صدایم تو سکوت میپیچه،
یه حسِ عجیبی دارم؛ انگار دارم یه چیزی میسازم،
نه فقط برای پول... برای خودم، برای روزهایی که قراره بهتر شن.
آره، دنیا منو امتحان کرده،
بارها زمین زدم...
ولی هر بار بلند شدم، قویتر، واقعیتر.
میگن تو این شرایط امید احمقانهست!
ولی من میگم، امید تنها چیزیه که هنوز باعث میشه
لبخندم مصنوعی نباشه.
من از کارم لذت میبرم،
چون توی همین عرق ریختنها،
یه معنا هست...
یه ایمانِ بیصدا که میگه:
«آینده مال توئه… فقط ادامه بده.»
شاید هنوز نرسیده باشم،
ولی باور دارم،
یه روز همین دستهای خسته،
همون آیندهای رو میسازن که حالا فقط تو رویا میبینمش.»
---
«آره… سختی هست،
گرونی، بیپولی، هزار جور نگرانی.
ولی میدونی چی؟
من دیگه از فرار کردن خسته شدم.
کار میکنم، با تمام وجود...
عرق میریزم،
اما هر قطرهش به من یادآوری میکنه که هنوز زندهم، هنوز دارم میجنگم.
صبح که هوا تاریکه و صدایم تو سکوت میپیچه،
یه حسِ عجیبی دارم؛ انگار دارم یه چیزی میسازم،
نه فقط برای پول... برای خودم، برای روزهایی که قراره بهتر شن.
آره، دنیا منو امتحان کرده،
بارها زمین زدم...
ولی هر بار بلند شدم، قویتر، واقعیتر.
میگن تو این شرایط امید احمقانهست!
ولی من میگم، امید تنها چیزیه که هنوز باعث میشه
لبخندم مصنوعی نباشه.
من از کارم لذت میبرم،
چون توی همین عرق ریختنها،
یه معنا هست...
یه ایمانِ بیصدا که میگه:
«آینده مال توئه… فقط ادامه بده.»
شاید هنوز نرسیده باشم،
ولی باور دارم،
یه روز همین دستهای خسته،
همون آیندهای رو میسازن که حالا فقط تو رویا میبینمش.»