روسیاهم در این ایام جوانی،خجل از
بخت خام که بایدش پخته،ور نه من که
هستم خاک را بر جانم میزنم،تنهایی
بر ذات خسته شدگان آرامش میدهد
که گویا زمین از بودنمان سیر شده،....
نگرشی رو به زیبایی درختی قد بلند و
دستانی برای نیایش طلب آمرزش دارد
سخت میشود نوشت گامهایم سست
در غرور زانوانم مقاومت میکند ،اما با
با دل و جانم تورا دوست دارم که خود را
در آغوشت بیابم ،آری من هستم
صدایم را میشنوی از لابلای بیکران
قلبم بر من اطا کردی تا بتوانم گفتمانی
از جنس افسوس و صد افسوس ندامت
خود را بر زبان بیاورم من جا مانده ام ...
در این کویر برهوت چگونه به مقصودم برسم
بار الها از نور خود بر تاریکی قلبم بدم
که سخت مهتاجم من جا مانده ام
دلنوشته خالق مجتبی ،
بخت خام که بایدش پخته،ور نه من که
هستم خاک را بر جانم میزنم،تنهایی
بر ذات خسته شدگان آرامش میدهد
که گویا زمین از بودنمان سیر شده،....
نگرشی رو به زیبایی درختی قد بلند و
دستانی برای نیایش طلب آمرزش دارد
سخت میشود نوشت گامهایم سست
در غرور زانوانم مقاومت میکند ،اما با
با دل و جانم تورا دوست دارم که خود را
در آغوشت بیابم ،آری من هستم
صدایم را میشنوی از لابلای بیکران
قلبم بر من اطا کردی تا بتوانم گفتمانی
از جنس افسوس و صد افسوس ندامت
خود را بر زبان بیاورم من جا مانده ام ...
در این کویر برهوت چگونه به مقصودم برسم
بار الها از نور خود بر تاریکی قلبم بدم
که سخت مهتاجم من جا مانده ام
دلنوشته خالق مجتبی ،
روسیاهم در این ایام جوانی،خجل از
بخت خام که بایدش پخته،ور نه من که
هستم خاک را بر جانم میزنم،تنهایی
بر ذات خسته شدگان آرامش میدهد
که گویا زمین از بودنمان سیر شده،....
نگرشی رو به زیبایی درختی قد بلند و
دستانی برای نیایش طلب آمرزش دارد
سخت میشود نوشت گامهایم سست
در غرور زانوانم مقاومت میکند ،اما با
با دل و جانم تورا دوست دارم که خود را
در آغوشت بیابم ،آری من هستم
صدایم را میشنوی از لابلای بیکران
قلبم بر من اطا کردی تا بتوانم گفتمانی
از جنس افسوس و صد افسوس ندامت
خود را بر زبان بیاورم من جا مانده ام ...
در این کویر برهوت چگونه به مقصودم برسم
بار الها از نور خود بر تاریکی قلبم بدم
که سخت مهتاجم من جا مانده ام
دلنوشته خالق مجتبی ،